دختر شهید صیاد (مریم صیاد شیرازی)

دختر شهید صیاد (مریم صیاد شیرازی)

جایگاه شهید صیاد آن چنان بزرگ و عظیم است که هیچ کلامی و سخنی قادر به بیان آن نیست.
پدرم همیشه در روزهای دوشنبه و پنجشنبه روزه می‌گرفت و عبادت به موقع ایشان از جمله به جای آوردن نمازهای شب او همه‌ی ما را شیفته‌ی وجودش کرده بود.
در جای دیگر می‌گوید:
ایشان پس از دریافت درجه‌ی سرلشکری خطاب به خانواده گفت: «بسیار شاد و خرسندم. البته نه به خاطر دریافت این درجه، بلکه به خاطر رضایتی که امید دارم امام زمان (ع) و مقام معظم رهبری از من داشته باشند. مقام، درجه و اسم و رسم در نظر من هیچ جایگاهی ندارد.»

 

منبع: کتاب شکوه اخلاص

همسر شهید (خانم عفت شجاع)

همسر شهید (خانم عفت شجاع)

شهید صیاد مردی بااخلاص، پاک نیت و صبور بود. در تمام عمر به منظور خدمت به اسلام و میهن اسلامی علیه دشمنان جنگید و هر چه داشت برای اسلام در طبق اخلاص گذاشت.
شهید صیاد شیرازی روز عید غدیر خم به خدمت فرمانده کل قوا شرفیاب شده بود و من شب قبل از آن خواب دیدم رهبر انقلاب با ناراحتی به من نگاه می‌کند.
به ایشان عرض کردم از دست من ناراحتید. که معظم له در جواب گفتند نه. امام زمان (ع) هم از دست شما راضی است. من خوشحال شدم و تقاضای کارت ملاقات کردم که رهبر انقلاب هم قبول کردند و یک کارت به من دادند.
روز بعد فهمیدم که تعبیر خواب آن شب، شهادت همسرم بوده است.

 

منبع: کتاب شکوه اخلاص

خاطره‌ی امیر سرتیپ دوم دکتر ابوالقاسم کیا

خاطره‌ی امیر سرتیپ دوم دکتر ابوالقاسم کیا

در ۲۸ اردیبهشت سال ۱۳۷۷ دانشجویان سال سوم دانشگاه افسری امام علی (ع) جهت آموزش میدانی عملیات‌های عمده رزمندگان اسلام به خوزستان اعزام شده بودند. جهت اسکان دانشجویان اردوگاهی در غرب شهرستان دزفول، حاشیه غربی رودخانه‌ی کرخه، محدوده‌ی پل نادری با برپایی بیش از ۱۲۰ تخته چادر گروهی دائر شده بود و من در تمام مدت اردوگاه در کنار شهید صیاد شیرازی برای اجرای دستورات اوامر ایشان بودم. شهید بزرگوار دستور دادند دانشجویان سوار بر کامیون‌های نظامی برای تشریح عملیات فتح المبین حرکت کنند و روی ارتفاعات شاه وریه نزدیک چاه‌های نفت مستقر گردند. در این زمان شهید صیاد به من دستور داد که به دزفول بروم و امیر سرتیپ دوم امرالله شهبازی را که در عملیات فتح المبین فرمانده قرارگاه عملیاتی قدس بود و در همان منطقه مسئولیت عملیات را عهده دار بود و چون مجروح بود و قادر نبود راه برود، با ویلچر جابجا می‌شد و همسر محترمه‌اش همواره از وی مراقبت می‌کرد، در آن زمان به دزفول آمده و در مهمانسرای تیپ ۲ زرهی دزفول مستقر بود را با بالگرد به محل استقرار دانشجویان روی تپه‌ بیاورم. شهید صیاد به من گفته بود که موقع سوار شدن ایشان در بالگرد، همسرشان را نیاور. اما وقتی در پادگان دزفول، ایشان سوار بر بالگرد شد، همسرشان از ضلع دیگر بالگرد سریع سوار شد و من دیگر نتوانستم به ایشان بگویم که تیمسار صیاد دستور داده‌اند شما تشریف نیاورید و لذا از لحظه‌ای که بالگرد شروع به پرواز کرد تا زمانی که در محل تجمع دانشجویان فرود آمد و از نظر زمانی حدود ۲۰ دقیقه طول کشید، فوق‌العاده به من سخت گذشت. دائم فکر می‌کردم و چند بار آیت-الکرسی را زیرلب زمزمه کردم. چون دستور ایشان را درست اجرا نکرده بودم و لذا نمی‌دانستم در پاسخ سوال ایشان چه بگویم. وقتی
هلی‌کوپتر سمت دانشجویان لندینگ کرد، انگار که یک کسی به من گفت به سرعت برو نزد صیاد شیرازی و به او بگو که همسرش هم آمد. من این کار را کردم و شهید صیاد فوراً گفت اشکالی ندارد فقط به او بگویید که از بالگرد پیاده نشود. من خوشحال شدم. سپس شهید صیاد شخصاً به استقبال شهید امرالله شهبازی آمد و او را به طرف دانشجویان هدایت کرد. در این زمان عناصر فیلم‌برداری زیادی از نهادهای مختلف همراه ما بودند. بلافاصله آن‌ها به سمت بالگرد رفتند و با همسر آن بزرگوار شروع به مصاحبه و تهیه‌ی عکس و فیلم کردند. بعد از آن که امیر امرلله شهبازی، که حال چندان رضایت‌بخشی هم نداشت، چگونگی انجام عملیات فتح المبین را تشریح کردند، دانشجویان شروع به مدیحه‌سرایی کرده و یک وضعیت معنوی فوق‌العاده خاصی ایجاد شد. ولیکن در تمام مدت من در فکر آن بودم که اگر شهید صیاد از من توضیح خواست پاسخ آن را چگونه باید بدهم و با خودم دائم فکر
می‌کردم. در نهایت پس از خاتمه‌ی کلاس آموزشی، شهید صیاد نزد من آمد و گفت: کیا خوب شد. وضعیت خوبی ایجاد شد که من رو به قبله ایستادم و خدا را شکر کردم. ناگهان گفت چه می‌گویی؟ جواب دادم: بخدا مُردم تا این جا آمدم و دستور شما را درست اجرا نکرده بودم و همسر محترمه امیر شهبازی هم سوار بالگرد شده بود. در این حالت به من دست داد و من را بوسید. منظور من از بیان این خاطره موارد زیر بود:
۱ـ معجزه‌ی آیات الهی به ویژه آیت‌الکرسی در مواجه با رفع مشکلات، تسکین قلب و آرامش روح
۲ـ مدیریت خوب و اندیشنمدانه‌ی شهید صیاد شیرازی با افراد زیردست و همکاران صمیمی خود که چقدر بزرگ‌منشانه خوب فکر می‌کرد و تصمیم می‌گرفت و رفتار محبتانه داشت.

 

منبع: کتاب شکوه اخلاص

امیر سرتیپ ناصر آراسته

امیر سرتیپ ناصر آراسته

… کنارش نشسته بودم. یک کتاب انگلیسی دستش بود. قرآن بود و می‌خواند. اول عربیش را می‌خواند و بعد ترجمه‌اش را. پرسیدم: جناب سروان ترجمه انگلیسی می‌خونید؟ گفت: بله. شاید یک روزی لازم شد. گفتم: برای چی؟ گفت: شاید یه روزی با چهار نفر خارجی حرف بزنم و بخواهم قرآن رو بهشون معرفی کنم. دلم نمی‌خواهد آن روز حسرت بخورم که کاش می‌توانستم قرآن را به انگلیسی ترجمه کنم.
ساکت شدم. تعجب کرده بودم و نمی‌دانستم چه باید بگویم.
نمی‌دانستم که بعدها بیشتر هم تعجب می‌کنم و از حرف‌هایش، کارهایش، زندگی و مرگش و حسرت این آخری که هنوز که هنوز است سال‌ها از شهادتش می‌گذرد با من است.
می‌توانم بگویم اصل رابطه‌ی ما از کردستان شروع شد. مخصوصاً از آن چند روزی که با هم توی محاصره بودیم. چهل و چند روز در راه کوستانی بانه ـ سردشت.
کسی فکر نمی‌کرد ستونی که از تهران داشت به بانه می‌آمد و قرار بود از راه زمینی به سردشت برود، بیش از یک ماه در آن جاده‌ی پرپیچ و خم و خطرناک گرفتار شود و ستونی با آن توان رزمی که پیش‌بینی همه چیز را برایش کرده بودند، الا این که ضدانقلاب تمام افرادش در آذربایجان غربی، کردستان و کرمانشاه را برای این که این ستون نظامی، چه افراد و چه امکاناتش به سردشت نرسد، بسیج کند.
مأموریت در این ستون برای من فرصت خوبی بود. وقتی دوستم ستوان آذربون به من خبر داد که قرار است این ستون به سردشت برود و از من پرسید که می‌خواهی همراه آن بروی یا نه؟ از خدا می‌خواستم که بروم. مدتی بود که در بانه بودم و کار رزمی نکرده بودم. مسئول انتظامات پادگان بانه بودم. دیگر دلم گرفته بود و وقتی شنیدم مأموریت رزمی هست، خیلی خوشحال شدم. همان روز با آذربون رفتم سنگر صیاد. وارد که شدم صیاد تنها بود و داشت روی نقشه‌ی منطقه کار می‌کرد. نشستم گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم. جناب آراسته. قبلاً همدیگر را بیرون سنگر دیده بودیم. حال و احوال و روبوسی ولی این جا قرق می‌کرد. کار بود و صیاد عادت داشت موقع کار جدی باشد و وقت تلفن نکند. پرسید: شما آماد گی رفتن به این مأموریت رو دارید؟ گفتم: بله. گفت: پس مسئولیت دیده‌بانی ستون به عهده‌ی شماست. کمی درباره‌ی فاصله‌ی ستون از بانه و سردشت و بُرد توپ‌هایی که در همراه ستون بودند و قرار بود پشتیبانی آتش ستون را داشه باشند، بحث کردیم. قرار شد در فاصله‌ای از جاده که توپ برد ندارد، از خمپاره‌اندازهای داخل ستون استفاده کنیم. بعد پرسیدم: خوب حالا ستون کی حرکت می‌کنه؟
دو سه روز بعد خبرم کرد. با بی‌سیم‌چی همراهم که اسمش کلاته بود و بعدها شهید شد، راه افتادیم. راه پر بود از گردنه‌های باریک و خطرناک و پیچ‌های تند. تا به ده سیدصارم رسیدیم، اتفاقی نیفتاد. توی ده مردم از ما استقبال کردند و گل و نقل سرمان پاشیدند. از سیدصارم حدود یک کیلومتر دور شده بودیم که یک خمپاره آمد و وسط ستون منفجر شد. صیاد من را صدا کرد و گفت: گرای این خمپاره رو پیدا کن. ببین از کجا داره می‌زنه؟ رفتم سراغ جایی که خمپاره افتاده بود. از همان دهی که ازش رد شده بودیم، ما را می‌زدند. ده سیدصارم. معلوم شد افراد ضدانقلاب بین اهالی ده بودند. نمی‌شد کاری کرد. باید راه می‌افتادیم تا از برد خمپاره‌شان دور بشویم. بیشتر نگران بودم که از روبه‌رو هم ما را بزنند. صیاد دستور داد که آمبولانس مجروح‌ها را ببرد. نیم ساعت بعد خبر دادند که ضدانقلاب آمبولانس را گرفته و راننده و مجروح‌ها و آمبولانس را یک جا آتش زده. صیاد برافروخته شد و با
بی‌سیم هلی‌کوپتر خواست و دستور داد که با راکت آن را که این کار را کرده بودند، بزنند ولی آن‌ها هلی‌کوپتر را هم زدند.
این اولِ جنگ چهل روزه‌ی ما در مسیر بانه ـ سردشت بود. هیچ کدام از کسانی که به ستون مأمور شده بودند، آمادگی چنین جنگ و گریز طولانی‌ای را نداشتند. حتی خود صیاد هم فکرش را نمی‌کرد که چهل روز در این جاده و پیچ‌های تندش و مسیر کوهستانی و پر دار و درختش اسیر شویم و ستون از هم بپاشد و مهماتش از بین برود. می‌توانم با جرئت بگویم که این ایمان قوی و قدرت بالای فرماندهی صیاد بود که نفرات ستون را نجات داد وگرنه ضدانقلاب تمام توانش را بسیج کرده بود که نگذارد حتی یک نفر هم زنده به سردشت برسد.

 

منبع: کتاب شکوه اخلاص

سردار سرلشکر پاسدار غلامعلی رشید

سردار سرلشکر پاسدار غلامعلی رشید

… صیاد به من گفته بود؛ هر وقت با من کار داشتید، زنگ بزنید. هر وقت یعنی صبح، ظهر، شب، وقت،
بی‌وقت، ساعت دو بعد از نیمه شب هم زنگ می‌زدیم همان طور جواب می‌داد و اگر روز زنگ می‌زدیم، به همان خوش برخوردی و مهربانی. هر وقت زنگ می‌زدیم و کار فوری بود، چهل و پنج دقیقه بعد سر کار حاضر بود. مسافرت هم که می‌رفت، شماره تلفن می‌داد. می‌گفت: این شماره‌ی من، کار داشتید زنگ بزنید. حداکثر سه ساعت دیگه خودم را می‌رسونم. این زمان‌ها را همین‌طوری نمی‌گفت. حساب کرده بود که کار فوری که پیش بیاید، این مقدار طول می‌کشد که خودش را به فرودگاه برساند. این مقدار زمان پرواز است و در تهران این مقدار زمان برای رسیدن به ستاد. با در نظر گرفتن احتمال تأخیر پرواز و ترافیک تهران.
من هیچ کس را ندیدم که به این اندازه دقیق و منظم باشد و تا این حد پرتحرک. وقتی شهید شد، چند سالش بود؟ پنجاه و پنج سالش، ولی انگار یک جوان سی ساله است. خیلی از جوان‌ها حتماً به پای تحرک و فعالیت پنجاه و پنج سالگی او هم نمی‌رسند. چه همان موقع که در جبهه با هم بودیم و چه بعدها در ستاد. ورزشش ترک نمی‌شد. یادم هم هست در کردستان بودیم. بالای کوه‌های مشرف به شهر حلبچه. اواخر جنگ و عملیات والفجر ده. می‌بینید چه خوب یادم هست؟ آن موقع دیگر فرمانده نیروی زمینی هم نبود، ولی آمده بود و به سامان دادن هوانیروز و توپخانه‌ی ارتش که به سپاه مأمور بودند کمک می‌کرد. هوای سرد و برف و کولاک ذله‌مان کرده بود و از سنگر نمی‌شد پایت را بیرون بگذاری. سحر، قبل از اذان صبح بلند شد و از سنگر رفت بیرون. دنبالش رفتم. دیدم توی آن کولاک دارد نرمش می‌کند. بعد هم همان جا وضو گرفت و آمد نمازش را خواند.
کی فکر می‌کرد صیاد این طور شهید شود. در جبهه همه‌اش فکر می‌کردیم که بگویند صیاد شهید شد؛ ولی آن جا شهید نشد و آمدند جلوی در خانه‌اش کشتندش. اصلاً باور نمی‌کردیم. آن قدر تر و فرز بود که فکر نمی‌کردیم چنین اتفاقی برایش بیفتد.

 

منبع: کتاب شکوه اخلاص